هر روز به استقبال نيامدنت ميآيم
ميايستم، ميمانم
ميدانم نميآيي
سينهريز سرخت را در سينه نگه خواهم داشت
آن چه با غيرت ستانديش
حقت بود
حقت را گرفتي محبوب من
لحظهاي كه آن را با غيرت ستاندي
تمام زيبايي دنيا مال تو شد
و تمام زشتي دنيا براي ما
ما اينجاييم
يك قدم پايينتر از خدا
يك قدم پايينتر از تو
اينجا هر روز به يادت
ميهماني مخملي ميگيريم
و شرممان را قسمت ميكنيم
تمام لعنت روزگار بر ما
هيچگاه از زنده بودن چنين شرمسار نبودم
و شرمگينتر از آن
كه نيستي شرمندگيام را ببيني
واي بر گوشهايي كه
توان شنيدن سكوت را ندارند
تف به صورتهاي پشت
ويترينشان
فقط دندانهايشان
را بيرون از كلاهخود نگاه داشتهاند
تا در انتظار
آقايشان سيبگلو بشكنند
كه حوصلهشان
سرنرود
قول ميدهم
با پنبهاي كه در
گوش كردهاند سرشان را خواهيم بريد
و تا ابد سرخي تو
از من، سبزي من از توست
تا ابد...
به استقبال نيامدنت
ميمانم
اما
هيچ گاه نيا
هيچگاه...
آنان كه خدا را ميربايند
تو را نيز دگربار خواهند كشت
هيچ گاه نيا
هيچ گاه
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:9  توسط مظنون
|
يك برق سريع، از دو چشمش جسته
يك مرد تهي و آنچنان هم خسته
آن برق ز تو جهيد و آن مرد بمرد
بر سينهي او مردمكي بنشسته
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:39  توسط مظنون
|
مني كه شعر فروشم به ناز فاحشهها مني كه توبه نكردم مني كه نافلهها...
مني كه... باز منم؛ مني كه باز «من» است مني كه من نزودم ميان قافيهها
خدا را نديده «من» چگونه منحرف است مني كه پاك ز پيچم و پاك زاويهها
هميشه بودي و بودت هميشه خواهد بود تو يك اغتشاشگري در ميان ثانيهها
مرا ببين به یادت آب میخورم شايد كه در برود اسم اعظمت ميان سكسكهها
صدا من و بلند من اين بلند منم بلندتر از هر چه بلند است حنجرهها
كـبود نبود و خیال نـبود و درد بـود تحولی شگرف به طب تبزدهها
الف.لام.میم...بهشت...حورالعين... مگو، كه تعزيهخواني ميان مسخرهها
كجا روم كجا، كه از تو زاده شوم خدا مرا رها كن ميان باكرهها
مراد ز شراب كوثر است، ز ناجي من تهوعآورتـرين وجه تسـمـيهها
كدو زني نداشت و الاغ به قتل رساند كدو هم از آن نوع كدو تنبلهها
مثال زني به من از اين قبيل بگو كه درك كنم و سردهم قهقههها
چرا تو تويي و منم من، عدل كجاست بگو كه جيش بزرگ كنم درون فلسفهها
ميان بركه و ماه باز گفتگو افتاد... ...و باز خواب ربودم ميان قافيهها...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 5:41  توسط مظنون
|
در همان لحظه که دستت گردنم انداختی
لحظهاي ذهنم خطا كرد و تو دست انداختي
زير و روي دشنهات از هر دو سو برنده بود
در دو جبهه تيغ گشتي بر خيالم تاختي؛
آن تبسمها كه نسيه سوي من پرتاب شد
خندهي نقدي كه بر نامردمان پرداختي
بوسه از هر رهگذار هرزهاي چون ميجهيد
مانعي با صورت هرجاييت ميساختي
هوش من در اكتشاف الكي راضي نشد
ز انقلاب اشك و خون گونههايت ساختي
خانهها آوار شد با كوچ تو از كوچهام
گر كه ميماندي در اين كوچه چهها ميساختي
دردها از قلهي صبرم به اين آتشفشان
تا برون زد رفتي و كوه دگر بگداختي
بيست و يك را كاش ميگفتم كه دستم بيست بود
هرگز آن لحظه نميآمد مرا ميباختي
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط مظنون
|
قبل قصه بي تو نقالي شده
سايهي طفلي؛... كه رمالي شده
صورتي زرد و سياه و سرخ و تار
چشمهايش بس كه دستمالي شده
اشكها سر ميخورد در رنگها
وه! چقدر اين منظره عالي شده
نوگلي ديشب درون بزم بود
صبحدم خاري لگدمالي شده
دختري گريان در اين شعر من است
بخت او قرباني فالي شده
دوش مردي جشن تكليفش نمود
سن او يك روز و نه سالي شده
نوبهارم شكوهها چون ميكني؟
قاضي ما عادل لالي شده
صحنهاي ديگر؛ گلي ديگر؛ شروع...؛
شهر باز آبستن از كالي شده
كات... مردي عقدههايش زد برون
قطره اشكي قسمت قالي شده
جاي خود؛ برداشت آخر است
دختري تا سينه در چالي شده
آجر و سنگ و سر و سيماي او
واي... اين شهر از خدا خالي شده
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:29  توسط مظنون
|
فرصت نشد چشم تو را تفسير شيوايي كنم
در مشق عشق آلودهام اي واي و هي هايي كنم
تفسير لبخند تو از حرف و كتابت بيشتر
حتي اگر تا آخر دنيا قلم سايي كنم
دستان گرمت باز كن، آغوش را آغاز كن
در چشم مردم واژگون ترسيم رسوايي كنم
آغوش نازت باز اگر، زين مردمان رسوا اگر
تا هست ز تو يوسف نشان بازم زليخايي كنم
نقش تو در آيين من ايمان برد هر آينه
با نقش تو آيينه را آيينهآرايي كنم
اذن گذر از مرز خود امروز در دستم نهي
تا سرزمين صورت تو بوسهپيمايي كنم
چون باد در اندام تو با عطر تو شد بارور
با هر نسيمي بسترم را عودآلايي كنم
امروز در گوي رخت بختم به اشكت پاك شد
ميميرم امشب تا مبادا فكر فردايي كنم
من دوستت دارم چنين، چون بر تو دل بستم چرا
اين گفتوگوي ساده را سخت و معمايي كنم؟
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:36  توسط مظنون
|
زائران قدمگاهت
در صحن چشمهايم حلقه ميزنند
و به زمزمه
التماس خيال خويش ميكنند
در پشت پردهي پلكم
ماجرايي دیگر جاريست
كه در آن
تو آنچنانخيالي
كه خدا واقعيت
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:39  توسط مظنون
|
هفت آسمان
مقيم دو ستارهي چشم توست
توجه:
در خوشبختي نكتهايست
كه در خط نگاه تو بودن
ترجمهي آنست
زير مطالب مهم
و تو را خط بايد كشيد
هنوز...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:16  توسط مظنون
|
تمام اشتیاق من اینست؛
يك دسته از مژههايم،
عاشقت شدند؛
و همآغوشي جفت خويش ترك گفتند
و دستهي ديگر
در حسرت وصل چشمانتظار ماندند.
اين گونه؛
با تو آغاز شد
جهانبيني چشمان خيرهام.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:46  توسط مظنون
|
امروز تكيه بر باد خواهم نكرد
گر چه ديروز طوفاني بودم
و فردا...
آه فردا را چه كنم؟!
كه بر صبح تكيه دادم و تار شد و شب
و بر شب كه به روزن روز فرو افتادم
كنون در انديشه اشكم كه پيوستهاش شوم
كه بعد از خاموش شدن
ردي از خود به جا گذارم
و صبحگاه به هيبت شبنم
بر صورت گياه برويم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 5:32  توسط مظنون
|